السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
859
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
گفت : از اساتيدمان در مصر شنيدم كه مىگفتند ابوعبدالرّحمان در پايان عمرش از مصر دور شد و به دمشق رفت . در آنجا دربارهى معاويهبن ابوسفيان و آنچه از فضايلش روايت شده ، پرسيده شد ؛ گفت : آيا معاويه به اين راضى نشد كه او را همشأن على قرار دادند ؛ حال مىخواهد بر او برترى هم يابد ؟ ! پس آنقدر بر بيضهاش زدند تا از مسجد اخراج شد ، سپس به مكّه برده شد و در آنجا درگذشت . » « 1 » و ذهبى به نقل از مأمونى گويد : « شنيدم گروهى نوشتن كتاب الخصائص دربارهى على را بر ابوعبدالرّحمان مورد انكار قرار دادند ، و اينكه نوشتن فضايل شيخين را رها كرده است ، اين مطلب را برايش گفتم ، گفت : وارد دمشق شدم در حالى كه در آن منحرف از على بسيار بود ، پس كتاب الخصائص را نوشتم و آرزو كردم كه خداوند آنان را هدايت فرمايد . سپس كتابى در فضايل صحابه نوشت . به او گفته شد در حالى كه من مىشنيدم : آيا فضايل معاويه را نقل نمىكنى ؟ گفت : چه چيز نقل كنم ! حديث خداوندا شكمش را سير مگردان ؟ ! پس سؤال كننده ساكت شد . گفتم : شايد اين منقبتى براى معاويه باشد بر اساس اين گفتهى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم : خدايا هر كس را كه لعنت كردم يا دشنام دادم ، آن را برايش زكات و رحمت قرار ده . » گفت : « ابوعبداللَّه ابنمنده از حمزه عقبى مصرى و غير او گفت : نسائى در پايان عمرش از مصر به دمشق رفت ، در آنجا از او دربارهى فضايل معاويه پرسيده شد ، گفت : آيا معاويه به اين راضى نشد كه او را همشأن على قرار دادند ؛ حال مىخواهد بر او برترى هم يابد ؟ ! ! آنگاه آنقدر بر بيضهاش مىزدند تا از مسجد بيرون رانده شد . سپس به مكّه حمل شد و در آنجا درگذشت . در اين روايت چنين است به مكّه ، و صحيحش : رمله است . » « 2 » ابنوردى گفت : « به دمشق بازگشت ، دربارهى معاويه آزموده شد و از او خواسته شد چيزى از فضايل او را روايت كند ، گفت : آيا معاويه به اين راضى نشد كه
--> ( 1 ) . تهذيب الكمال 1 / 328 . ( 2 ) . تذكرة الحفاظ 1 / 698 .